[0:00]دوران سال ۱۹۹۱ بود. زمانی که آمریکا علیه عراق جنگ به راه انداخته بود. در همه جا طنین صدای شلیک گلوله و انفجار بمبها به گوش میرسید. ارتش آمریکا به هر قیمتی میخواست دشمنان و مخفیگاههای تروریستی را نابود کند. اما در این میان یک سرباز آمریکایی به نام جک استارکس، تنها کسی بود که در میان آن هیاهو، فریادهای مظلومانه و درخواست کمک آنها را شنید. او مشاهده کرد که در میان عراقیهایی که توسط ارتش او اسیر شده بودند، یک کودک نیز حضور دارد. جک با دیدن ترس آن کودک برای نجاتش پیش رفت. اما دقیقاً در همان لحظه آن کودک اسلحه کشید و مستقیم به سر جک شلیک کرد. جک در حالی که از درد به خود میپیچید، همانجا بر زمین افتاد. مدتی بعد سربازان زخمی از جمله جک به کمپ نظامی منتقل شدند. تیم پزشکی جک را معاینه کرد و متوجه شد که او جان باخته است. آنها درست زمانی که میخواستند او را به سردخانه ببرند، ناگهان در لحظه بعد جک چشمانش را باز کرد. گویی از مرگ برخاسته باشد. جک بلافاصله به بیمارستان منتقل شد. پس از یک درمان طولانی، جان او نجات یافت. اما پزشکان به او گفتند که به دلیل آسیب مغزی دچار فراموشی پسگستر یا رترو گرید آمنیژیا شده است. به همین دلیل جک بسیاری از خاطرات گذشتهاش را به یاد نخواهد آورد و مغز او به طور خودکار خاطرات دردناک را در درونش سرکوب میکند. مثلاً حادثه دردناک تیر خوردن را به یاد نخواهد داشت. حدود یک سال درمان او در بیمارستان نظامی طول کشید و سپس پس از بهبودی کامل، جک راهی خانهاش شد. او در این دنیا کسی را نداشت. به همین خاطر در وجود هر کسی به دنبال صمیمیت میگشت و به همه کمک میکرد. در راه بازگشت به خانه، زنی را به همراه دختر کوچکش در کنار جاده دید. آن زن آنقدر مست بود که حتی نمیتوانست خودش را کنترل کند. جک برای کمک نزد آنها رفت. آن دختربچه خودش را جولیا معرفی کرد و گفت که ماشینشان روشن نمیشود. جک مشغول تعمیر ماشین آنها شد. در این میان دختربچه پلاک نظامی جک را در کیفش دید و از آن خوشش آمد. جک گفت که او میتواند آن را برای خودش نگه دارد. جولیا بسیار خوشحال شد. در همین حین ماشین آنها درست شد. ناگهان مادر جولیا جین با عصبانیت آمد و شروع به فحاشی به جک کرد. جولیا به مادرش توضیح داد که جک دارد با آنها کمک میکند. اما جین مست در وضعیتی نبود که چیزی بفهمد. او از جک خواست فوراً از آنجا برود. جک ناراحت نشد و با لبخند به راه خود ادامه داد. پس از پیمودن مسافتی، غریبهای جک را سوار کرد. اما آنها هنوز مسافت زیادی نرفته بودند که یک پلیس ماشینشان را متوقف کرد. از اینجا داستان تغییر کرد. جک اکنون در دادگاه نشسته بود و محاکمه میشد. در واقع آن روز که جک با یک غریبه به سمت خانه میرفت، اتفاق وحشتناکی رخ داده بود. اگرچه به دلیل فراموشی جک هیچ چیز از آن حادثه به یاد نداشت، در صحنه حادثه آن پلیس کشته شده بود و سه بار به او شلیک شده بود. کمی دورتر، جک هم زخمی افتاده بود و گلوله آن پلیس به او خورده بود. کنار جک یک تفنگ هم افتاده بود. اما آن غریبهای که جک را سوار کرده بود ناپدید شده بود. با دیدن صحنه جرم پلیس گمان کرد که جک پلیس را کشته. اما پلیس هم قبل از مرگ به جک شلیک کرده و او را زخمی کرده است. جک میدانست که بیگناه است. اما متأسفانه به دلیل فراموشی هیچ چیز از آن اتفاق یا آن غریبه به یاد نداشت. بنابراین نتوانست بیگناهی خود را ثابت کند. هرچند جک، جولیا و جین را به خوبی به یاد داشت، اما دادستان میگفت که جک فقط برای فرار داستان ساختگی جین و جولیا را میگوید. چون هیچ ردی از مادری و دختری با این نامها، آدرس یا فامیلی پیدا نکردند. وقتی تمام شواهد علیه جک شد، وکیل او ثابت کرد که جک یک بیمار روانی است. بنابراین اتهام قتل به او وارد نشد، اما برای درمان به یک بیمارستان روانی جنایی به نام آلپاین گرو فرستاده شد. در بیمارستان با جک مانند یک زندانی رفتار میشد و مدام به او داروهای زیادی میدادند. با اینکه جک باور داشت دیوانه نیست، اما مجبور بود آن داروها را بخورد. چند روز به همین منوال گذشت تا اینکه یک شب دو نگهبان به سلول او آمدند و به زور دهانش را چسب زدند و به او آمپول تزریق کردند. که باعث شد جک حالت گیجی و مستی پیدا کند. سپس آن نگهبانان جک را به زیرزمین بردند. جایی که رئیس مرکز، دکتر توماس بیکر، یک ژلیقه مخصوص به او پوشاند و دست و پاهایش را محکم بست و سپس چسب را از دهانش کند. جک پیش آنها التماس میکرد که دیوانه نیست و میپرسید که چه بلایی دارند سرش میآید. اما دکتر بدون توجه به حرفهای او، جک را در یک کشو زندانی کرد. همان کشوهایی که اجساد را در آن نگه میدارند. در آن کشوی تنگ و تاریک، نفس جک بند آمد. او برای بیرون آمدن فریاد میکشید. اما کسی نبود که صدایش را بشنود. کمی بعد جک کاملاً بی حال شد. او مقابل چشمانش صحنههایی از گذشتهاش را دید. صحنههای دردناکی مثل لحظه تیر خوردنش و آن دردی که حس کرده بود. سپس به خاطرات کودکیاش هم نگاهی انداخت. زمانی که مادرش او را نوازش میکرد. در این میان او چهرههای ناشناسی را هم دید. برای لحظاتی از درد فریاد کشید، اما ناگهان ساکت شد. حدود سه ساعت بعد دکتر او را از کشو بیرون آورد. دکتر انتظار داشت که جک تا الان بیهوش شده باشد، اما جک کاملاً هوشیار بود. چشمانش باز و پر از اشک بود. نگهبانان او را به اتاقش بردند. صبح روز بعد جک غمگین در سالن فعالیت نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد. در این حین بیماری به نام رودی مککنزی نزد او آمد. رودی به زور با جک حرف میزد و از خودش میگفت. او ادعا میکرد به این دلیل اینجا بستری شده که سی بار قصد جان همسرش را داشته است. رودی این موضوع را طوری تعریف میکرد که انگار کار بزرگی انجام داده است. او میخواست با جک دوست شود، اما جک زیاد به او محلی نداد. دوباره همان شب آن دو نگهبان جک را به زیرزمین بردند. اما این بار جک مقاومتی نکرد. با دیدن این صحنه دکتر بیکر با امیدواری به او گفت که هر کاری انجام میدهد برای کمک به جک است. اما ناگهان جک ژلیقه را برداشت و آن ژلیقه سنگین را به سمت بیکر پرتاب کرد. صورت بیکر زخمی شد. نگهبانان جک را کتک زدند و ژلیقه را تنش کردند و دوباره او را در کشو زندانی کردند. این بار بیکر دوز بالایی از دارو به جک داده بود. جک از ترس فریاد میزد که نمیخواهد اینجا باشد. اما بیکر ذرهای دلش به رحم نیامد. با این حال دستیار بیکر جاستین دلش برای وضعیت جک سوخت. او از بیکر خواست جک را آزاد کند، اما بیکر مخالفت کرد و به جاستین یادآوری کرد که هر کاری میکنند بخشی از درمان است. در واقع چیزی که بیکر درمان مینامید، آزمایش بیرحمانه او بود. تلاش او این بود که به بیماران آنقدر سختی، ترس و درد بدهند که خشونت، خشم و نفرت درونی آنها برای همیشه سرکوب شود. حتی اگر در این فرآیند جانشان را از دست بدهند. برای بیکر فرقی نمیکرد. چون هر بیماری که به این بیمارستان میآمد، در نظر او مجرمی بود که هیچ همدلی با او نداشت. او معتقد بود جنایتکاران حتی اگر بیمار روانی باشند، باید اعدام شوند و به همین دلیل این آزمایشهای بیرحمانه را روی آنها انجام میداد. اما بیکر اصلاً نمیدانست که بیماران درون آن کشو واقعاً چه چیزی را تجربه میکنند. آن شب دوز بالای دارو مغز جک را چنان سست کرد که او هوشیاریاش را از دست داد. اکنون ذهن ناخودآگاهش بر او مسلط بود. ناگهان صحنهای شفاف مقابل چشمانش ظاهر شد. او خودش را کنار یک جاده دید. کاملاً تنها و سردرگم. در همان لحظه دختری که از یک رستوران خارج میشد، متوجه جک شد. دختر که دید جک با یک کت نازک در میان بادهای سرد میلرزد، نزد او آمد. فکر کرد شاید جک منتظر تاکسیست. او به جک گفت: اگر منتظر تاکسی هستی، امروز شب کریسمس است و تاکسی پیدا نمیکنی. اگر بخواهی میتوانم تو را برسانم. جک در ماشین او نشست. دختر ابتدا چند جرعه نوشیدنی خورد و پرسید: خب، بگو. کجا میخواهی بروی؟ جک کمی گیج بود و گفت: نمیدانم. دختر تعجب کرد و فکر کرد شاید جک در شهر غریبه است. او را به خانه خودش برد. در خانه سعی کرد برای جک پناهگاهی پیدا کند، اما به خاطر کریسمس هیچ جا جا نبود. جک خواست برگردد. اما دختر مانع شد و گفت: نمیتواند او را در آن سرما رها کند تا بمیرد. جک تشکر کرد و خواست خودش را معرفی کند. اما دختر گفت: نمیخواهد چیزی درباره جک بداند. او گفت: به محض اینکه صبح شد، جک باید از خانهاش برود. سپس آن دختر که مست بود، روی مبل خوابش برد. جک با او احساس همدردی میکرد، چون او هم مثل جک در زندگی کاملاً تنها بود. جک برای شناختن او، به وسایل پراکنده نگاه کرد. ناگهان توجه جک به یک پلاک نظامی جلب شد. وقتی نام روی آن را خواند، شوکه شد. آن پلاک متعلق به خود جک بود. همان پلاکی که چند روز پیش به آن دختربچه، جولیا داده بود. در همان لحظه جک عکسهایی از جولیا و مادرش، جین را هم دید. او دوان دوان نزد دختر رفت و پرسید که آن کودک و زن در عکس چه نسبتی با او دارند؟ دختر گفت: آن عکس دوران کودکی اوست و آن زن مادرش است. یعنی آن دختر خودش را جولیا معرفی میکرد. جک با تعجب پرسید: اکنون چه سالیست؟ جولیا گفت: سال ۲۰۰۸. یعنی اینجا ۱۵ سال بعد در زمان آینده بود. جک باورش نشد. او از جولیا پرسید: مادرش جین کجاست؟ جولیا گفت: که مادرش در دوران کودکی او فوت کرده است. به دلیل اعتیاد به سیگار یک روز در حالی که سیگار میکشید روی تخت بیهوش شد. تخت آتش گرفت و او در آن آتش سوخت و مرد. از آن زمان جولیا بیسرپناه بود. جک هم جولیا را با این حقیقت روبهرو کرد که او همان جک است که در کودکی ماشینشان را تعمیر کرده و پلاک نظامیاش را به او داده بود. اما جولیا با شنیدن این حرف بسیار عصبانی شد. او گفت که جک در اول ژانویه ۱۹۹۳ در بیمارستان آلپاین گرو مرده است. جک باورش نشد. او سعی داشت به جولیا بفهماند که خودش است، اما جولیا حاضر به شنیدن نبود. او با فریاد از جک خواست از خانه بیرون برود. جک بیرون آمد و شروع به گریه کرد. اما وقتی به هوش آمد، دید که هنوز با ژلیقه مخصوص در کشو زندانی است. جک نفهمید چه بلایی دارد سرش میآید. او تمام شب را در کشو ماند. گرسنه، تشنه و در حال کلنجار رفتن برای نفس کشیدن. صبح دکتر بیکر او را بیرون آورد. جک اصلاً حال خوبی نداشت و از گرسنگی و تشنگی ضعیف شده بود. مدتی بعد در سالن دوباره به او دارو میدادند. بیکر نزد او آمد. جک با التماس پرسید که با او چه میکنند و چرا در کشو زندانیاش میکنند. اما بیکر با فریبکاری گفت که جک دچار اختلال هذیانی است و آن کشو و ژلیقه همه توهمات اوست که فکر میکند واقعیت دارند. بیکر خواست برود که دکتری مانعش شد. او دکتر بت لورنسون بود. یک روانپزشک که از جک و سایر بیماران مراقبت میکرد. بت به آزمایشهای غیرقانونی بیکر شک کرده بود. چون بیمار قبلی بیکر تد کیسی حین درمان مرده بود. بت میترسید جک هم به همان سرنوشت دچار شود. بت از بیکر خواست کاری را که با تد کیسی کرد با جک نکند. بیکر به او یادآوری کرد که تد کیسی چه جنایت هولناکی کرده بود. او به یک دختر تجاوز کرده و او را کشته بود و بعد مثل گرگ زوزه میکشید. بیکر گفت: چنین جنایتکاران درندهای به خاطر دیوانگی از مجازات فرار میکنند، اما طرز فکرشان عوض نمیشود و او تلاش میکند فکر آنها را عوض کند. بیکر رفت. از سوی دیگر جک مطمئن بود که اینها توهم نیست. او میدانست در کشو بوده و به آینده، به سال ۲۰۰۸ سفر کرده است. برای پی بردن به عمق ماجرا با رودی حرف زد. و پرسید: آیا چیزی درباره آزمایش مخفی بیکر میداند؟ رودی گفت: بیکر این آزمایش را روی او هم انجام داده است. جک پرسید: آیا او هم در کشو آینده را تجربه کرده است؟ رودی بیدرنگ جواب مثبت داد. شک جک به یقین تبدیل شد، اما این موضوع نگرانیاش را بیشتر کرد. چون اگر سفر به آینده واقعی بود و او واقعاً با جولیای آینده دیدار کرده بود، پس همانطور که جولیا گفته بود، او در اول ژانویه ۱۹۹۳ بر اثر حادثهای خواهد مرد. امروز ۲۶ دسامبر ۱۹۹۲ بود. یعنی جک تا چهار روز دیگر میمرد. جک وحشت کرد. او باید میفهمید چطور مرده تا جلوی مرگش را بگیرد. اما برای این کار باید دوباره به آینده میرفت. او از رودی پرسید: چکار کند تا بیکر زودتر او را به کشو بفرستد؟ رودی گفت: این کار ساده است. فقط باید روی اعصاب بیکر راه برود. جک با ایجاد جنجال در بیمارستان، بیکر را عصبانی کرد. بیکر همان شب با دادن دارو، جک را در کشو زندانی کرد. این بار جک کاملاً آرام بود. کمی بعد هوشیاریاش را از دست داد و صحنههایی دید. این بار جک آینده را ندید، بلکه گذشتهاش را دید. همان حادثهای که او را مجرم کرده بود. حالا همه چیز در ذهنش شفاف بود. او از آن غریبه سواری گرفته بود. بعد پلیس آنها را متوقف کرد. پلیس خواست در را باز کند که ناگهان آن غریبه اسلحه کشید و به پلیس شلیک کرد. در واقع آن مرد یک جنایتکار خطرناک بود که ماشین سرقتی داشت و از دست پلیس فرار میکرد. او سه گلوله به پلیس زد، اما پلیس هم قبل از مرگ شلیک کرد. گلوله به آن مجرم نخورد، بلکه مستقیم به جک خورد. جک افتاد و آن مجرم با زیرکی اثر انگشتش را از روی اسلحه پاک کرد. آن را کنار جک انداخت و فرار کرد. پلیس وقتی صحنه را دید، فکر کرد درگیری بین جک و پلیس بوده و جک قاتل است. اما حالا با یادآوری این حقیقت، جک برای اولین بار آرامش یافت. چون فهمید گناهکار نیست، بلکه قربانی شرایط شده است. جک به محض خروج از آن صحنه دوباره خودش را در آینده یافت، در یک رستوران. مقابلش جولیا بود که از دیدن دوباره جک تعجب کرد. البته جولیا هم حالا باور کرده بود که جک از گذشته به آینده آمده. چون جک دقیقاً همان اتفاق برخوردشان در کودکی و تعمیر ماشین و دادن پلاک را تعریف کرده بود. جک از جولیا کمک خواست تا به آلپاین گرو بروند و بفهمند او چطور مرده است. جولیا او را به آنجا برد. بعد از ۱۵ سال بیمارستان تغییر کرده بود. دکتر بیکر دیگر آنجا نبود، اما دکتر بت حضور داشت. او با دیدن جک تعجب کرد. هرچند جک برای مخفی کردن هویتش دروغ گفت که برادرزاده جک است که ۱۵ سال پیش بیمار آنجا بوده و برای کسب اطلاعات آمده است. او از بت پرسید: چطور عمویش جک را میشناخت؟ بت گفت: جک خاصترین بیمار او بود که هرگز فراموشش نمیکند. جک پرسید: او چه کرده بود که اینقدر خاص شده بود؟ بت گفت: دوستش پسری به نام بابک یازدی داشت که از نظر ذهنی بیمار بود. او خیلی کند بود. درست نمیتوانست راه برود یا حرف بزند. جک در درمان بابک به او کمک کرده بود. جولیا پرسید: چه کمکی؟ اما بت عمداً چیزی نگفت. حالا جک سراغ اصل مطلب رفت و پرسید: عمویش جک چطور مرده است؟ بت گفت: جک به دلیل ضربه به سر مرده است. جک پرسید: سرش چطور آسیب دید؟ اما بت دوباره حقیقت را پنهان کرد و گفت: چیزی نمیدانست. هرچند از رفتارش، جک فهمید که او چیزی را مخفی میکند. با اصرار جک بت گفت: دکتر بیکر بیشتر میدانست. جک و جولیا بیرون آمدهاند. جولیا قول داد آدرس دکتر بیکر را پیدا کند. جک و جولیا تا آن زمان لحظات خوبی را با هم گذرانده بودند و عاشق هم شده بودند. آن شب لحظات عاشقانهای داشتند، اما وقتی جولیا صبح بیدار شد، دید جک رفته است. در واقع با تمام شدن اثر داروی جک، او به زمان خودش برگشته بود، اما بیهوش بود. صبح وقتی بیدار شد، خودش را روی تخت بیمارستان دید که دکتر بت از او مراقبت میکرد. بت میخواست حقیقت را بداند که بیکر با او چه میکند. جک همه چیز را گفت. اما وقتی گفت با آینده رفته، بت هم خندید و فکر کرد داستان سرایی میکند. او هم گفت جک اختلال هذیانی دارد و نمیتواند فرق خیال و واقعیت را بفهمد. جک گفت: رودی هم میداند که هر کسی در کشو برود آینده را میبیند. بت با لبخند گفت: داستانبافی عادت رودی است. او به همه میگوید قصد کشتن زنش را داشته، در حالی که حقیقت این است که زنش او را ترک کرده و با مرد دیگری رفته و او از غصه دیوانه شده و دو ماه خودش را در اتاق حبس کرده بود. جک تعجب کرد، اما مدرک دیگری داشت. او نام بابک را آورد. پسر بیمار دوست بت که او را آورد. پسر بیمار دوست بت که او درمانش میکرد. بت تا به حال به کسی درباره بابک نگفته بود و از شنیدن نام او شوکه شد. دوباره همان شب بیکر جک را در کشو زندانی کرد. جک دوباره به آینده رفت. جولیا از دیدنش خوشحال شد و گفت: اطلاعات بیشتری درباره بت و بیکر پیدا کرده است. جک پرسید: درباره بت چه فهمیدی؟ جولیا گفت: بت قبلاً فکر میکرد ذهن پسر دوستش کند است، اما در واقع او دچار تشنج یا حملات مغزی بود. بت از شوک درمانی الکتریکی خفیف استفاده کرد و او خوب شد. جولیا ادامه داد که قرار است جک بعد از بازگشت موضوع تشنج بابک و درمان با شوک را به بت بگوید. سپس جولیا جک را به کلیسایی برد که دکتر بیکر آنجا بود. جک مقابل بیکر ایستاد. بیکر طوری ترسید که انگار روح دیده است. فکر کرد او پسر جک است، اما جک گفت: از گذشته آمده و این سفر به لطف آزمایش کشوی او ممکن شده است. جک مستقیم پرسید: دکتر، میدانم اول ژانویه ۱۹۹۳ میمیرم. آمدم بفهمم چطور مردم. آیا تو مرا کشتی؟ بیکر گفت: من تو را نکشتم جک. فقط یادم است آخرین بار که تو را از کشو بیرون آوردم، چند نام را صدا زدی. جک پرسید: چه نامهایی؟ بیکر گفت: نیتن پایهوفسکی، جکسون مکگرگور، تد کیسی. اینها بیمارانی بودند که سعی کردم درمانشان کنم و مردند. تعجب کردم تو چطور اینها را میشناسی؟ جک با لبخند گفت: همین الان خودت این نامها را به من گفتی. بیکر با وحشت فرار کرد. در همین حال حال جک بد شد. فهمید اثر دارو در زمان حال دارد تمام میشود. او سریع آدرس خانه قدیمی جولیا را پرسید. جولیا آدرس را داد و جک به زمان خودش برگشت. وقتی بیکر جک را از کشو بیرون آورد، چشمان جک پر از اشک بود. او نام آن سه بیمار را که بیکر به اسم آزمایش کشته بود آورد. جک با گریه گفت: که آنها مثل روح سراغش میآیند و نمیگذارند راحت زندگی کند. بیکر چیزی نفهمید. کمی بعد جک روی تخت بود و بت آمد. میخواست بداند او از کجا درباره بابک میداند. جک گفت: خودت در آینده به من گفتی و فهمیدی مغز او کند نیست، بلکه تشنج دارد. تو با شوک الکتریکی خفیف درمانش کردی. بت گفت: شوک برای بزرگسالان است و برای کودکان خطرناک است و او هرگز این کار را نمیکند و رفت. اما بت بابک را مثل فرزندش دوست داشت و میخواست درمانش کند. پس یک بار به جک اعتماد کرد. همان شب به بابک شوک الکتریکی داد و او خوب شد. بت بسیار خوشحال شد و نزد جک آمد تا تشکر کند. او گفت: اگر کمکی از دستش برمیآید، انجام دهد. جک گفت: طبق آینده او امروز میمیرد، اما قبلش باید کسی را ببیند. بت قبول کرد. جک با حال ضعیف به خانه جولیا رفت. با دیدن جولیای کوچک دلش لرزید. او به مادرش جین نامهای داد و در آن نوشت که چطور اعتیاد به سیگار باعث مرگش میشود و دخترش بیسرپناه و آواره میشود. جین باور نمیکرد، اما جک گفت: آینده را دیده و امروز میمیرد. اگر باور ندارد، فردا به بیمارستان بیاید تا جنازهاش را ببیند. جک برگشت و از بت خواست وقتی وقت مرگش رسید، او را در کشو بگذارد تا به آینده برگردد. جک خیلی ضعیف بود. چون درمان را رها کرده بود تا نامه را بدهد. وقتی بت داشت او را از ماشین پیاده میکرد، ناگهان خاطرهای در ذهن جک درخشید. لحظهای که در جنگ عراق تیر خورده بود. در خاطراتش وقتی آن کودک به او شلیک کرد، جک در واقعیت هم تکانی خورد و با سر به زمین خورد و سرش شکافت. خون جاری شد و امیدی به زنده ماندنش نبود. بت آخرین خواسته او را اجابت کرد. سریع جاستین را صدا زد و جک را به زیرزمین بردند. دوز بالای دارو دادند و در کشو گذاشتند. جک نفسش قطع شد و از آن جسم رها شد. و به آیندهای آمد که حالا تغییر کرده بود. او بیرون همان رستوران ایستاده بود که اولین بار جولیا را دیده بود. آنجا جولیای جدیدی را دید که زندگی بسیار شادی داشت. یعنی جین نامه را خوانده، متوجه اشتباهش شده، سیگار را ترک کرده و از مرگ نجات یافته و دخترش را با خوشبختی بزرگ کرده بود. این یک خط زمانی جدید بود که جولیای خوشحال، جک را برای اولین بار دید. او که دید جک در سرما میلرزد، او را سوار کرد و جک با خوشحالی با او رفت. این داستان جک بود. در این داستان لحظاتی بود که شاید فکر کردید: آیا واقعاً اینها برای جک رخ داده یا همگی توهم و هالوسینیشن بوده است؟ آیا او واقعاً به آینده رفت یا داستانی در ذهنش بود؟ اما گفتن موضوع بابک و نحوه درمانش به بت ثابت میکند که او واقعاً به آینده رفته بود. اما در پایان وقتی جک زمین میخورد، سؤال جدیدی پیش میآید. این صحنه شبیه ابتدای داستان است. وقتی در جنگ عراق تیر خورد و به زمین افتاد. زنده ماندن از تیر مستقیم به سر تقریباً غیرممکن است. این یعنی شاید تمام این داستان در ذهن جک بوده است. یعنی جک از همان ابتدا در میدان جنگ زخمی افتاده بود و در حال جان دادن بود. اما ذهنش با سرعت کار میکرد و احتمالات مختلف آینده را به او نشان میداد که اگر زنده بماند چه میشود. اما هر داستانی دوباره به همان لحظه تیر خوردن و مرگ ختم میشد. زیبایی این فیلم همین است. ذهن ما را باز میگذارد تا از زوایای مختلف به آن نگاه کنیم. نظر شما چیست؟ این داستان را چطور فهمیدید؟ اگر این ویدیو را دوست داشتید، لایک کنید و حتماً کانال جهان فیلمز را سابسکرایب کنید.
Transcript source
YouTube auto captions
This transcript was extracted from YouTube's auto-generated caption track. The transcript below is server-rendered so it can be read, searched, cited, and shared without opening the original YouTube player.
Pull quotes
[0:00]اما در این میان یک سرباز آمریکایی به نام جک استارکس، تنها کسی بود که در میان آن هیاهو، فریادهای مظلومانه و درخواست کمک آنها را شنید.
[0:00]او مشاهده کرد که در میان عراقیهایی که توسط ارتش او اسیر شده بودند، یک کودک نیز حضور دارد.
[0:00]آنها درست زمانی که میخواستند او را به سردخانه ببرند، ناگهان در لحظه بعد جک چشمانش را باز کرد.
[0:00]اما پزشکان به او گفتند که به دلیل آسیب مغزی دچار فراموشی پسگستر یا رترو گرید آمنیژیا شده است.
Use this transcript
Related transcript hubs
Watch on YouTube
Share
MORE TRANSCRIPTS



