Thumbnail for اتحاد سرخ و سیاه by Sound of Philosophy آوای فلسفه

اتحاد سرخ و سیاه

Sound of Philosophy آوای فلسفه

30m 33s3,668 words~19 min read
YouTube auto captions
Transcript source

YouTube auto captions

This transcript was extracted from YouTube's auto-generated caption track. The transcript below is server-rendered so it can be read, searched, cited, and shared without opening the original YouTube player.

Pull quotes
[0:00]اصطلاحی که در زمان محمدرضا شاه پهلوی با عنوان ارتجاع سرخ و سیاه مطرح شد، بعدها در ادبیات تحلیلی به صورت خنثاتر اتحاد سرخ و سیاه بازخوانی شد.
[0:00]اتحاد سرخ و سیاه تعبیریه که در ادبیات سیاسی ایران به همگرایی میانه نیروهای چپ انقلابی موسوم به سرخ و جریانهای اسلامی موسوم به سیاه اشاره می کنه.
[0:00]پس از ارتجاع سرخ و سیاه، اتحاد سرخ و سیاه از همان لحظه ای که وارد ادبیات سیاسی ایران شد، محل یک اختلاف اساسی بود.
[0:00]در این نگرش سرخ و سیاه هرگز اتحاد واقعی نداشتند و آنچه گفته می شد صرفاً ساخته و پرداخته یک روایت سیاسی بود.
Use this transcript
Related transcript hubs

[0:00]درود به شما همراهان کانال آوای فلسفه. گاهی مفهومی در زمان تولدش انکار میشه یا به سخره گرفته میشه. اما سالها بعد همون مفهوم به دقیق ترین توصیف واقعیت تبدیل میشه. اصطلاحی که در زمان محمدرضا شاه پهلوی با عنوان ارتجاع سرخ و سیاه مطرح شد، بعدها در ادبیات تحلیلی به صورت خنثاتر اتحاد سرخ و سیاه بازخوانی شد. تعبیری که نه صرفاً یک اتهام سیاسی، بلکه تلاشی برای توضیح یک همگرایی تاریخی بود. اتحاد سرخ و سیاه تعبیریه که در ادبیات سیاسی ایران به همگرایی میانه نیروهای چپ انقلابی موسوم به سرخ و جریانهای اسلامی موسوم به سیاه اشاره می کنه. پس از ارتجاع سرخ و سیاه، اتحاد سرخ و سیاه از همان لحظه ای که وارد ادبیات سیاسی ایران شد، محل یک اختلاف اساسی بود. دو نگرش ضد و نقیض نسبت به این مفهوم وجود داشت. در نگرش اول این اصطلاح تنها یک برچسب سیاسی در نظر گرفته می شد. یک تعبیر تبلیغاتی که هدفش فروکاستن نیروهای اپوزیسیون به یک تصویر واحد بود. ترفندی برای ساده سازی یک واقعیت پیچیده. در این نگرش سرخ و سیاه هرگز اتحاد واقعی نداشتند و آنچه گفته می شد صرفاً ساخته و پرداخته یک روایت سیاسی بود. اما نگرش دومی وجود داشت که برخلاف برداشت اول این مفهوم رو نه یک مبالغه سیاسی، بلکه تلاشی برای نامگذاری یک پدیده واقعی در نظر می گرفت. و نشون میداد که دو جریان با بنیانهای فکری عمیقاً متضاد چگونه میتونن در کنار یکدیگر قرار بگیرند و ائتلاف عملی بسازند. پس دو نگرش متفاوت نسبت به مفهوم اتحاد سرخ و سیاه وجود داره. من میخوام امروز نشون بدم که نگرش دوم نگرش دقیق تری بود. مدعای گفتار من اینه که اتحاد سرخ و سیاه تنها یک استعاره سیاسی نیست. بلکه یک مفهوم توصیفیه که بر یک الگوی واقعی در سیاست مدرن دلالت داره. پیش از اینکه وارد بررسی تاریخی و مفهومی این موضوع بشم لازمه دو نکته رو روشن کنم. نخست اینکه وقتی در این گفتار از جریان چپ سخن میگم، مقصودم کل سنت فکری چپ نیست. بلکه بخشی از اونه که میشه چپ افراطی نامگذاریش کرد. جریانی که یا در قالب کمونیسم کلاسیک و روایت های انقلابی مارکسیستی ظاهر میشه، یا در شکلهای جدیدتر سیاست هویتی رادیکال تحت عنوان ووکیسم شناخته میشه. که جهان رو عمدتاً از دریچه تقابل ستیزه جویانه بین ستمگر و ستم دیده تفسیر می کنه. تمایز قائل شدن بین چپ افراطی و چپ لیبرال میانه رو اهمیت داره. منظور گفتار امروز من از جریان چپ، جریانهای چپ میانه رو یا سوسیال دموکرات نیستند. این جریانها در چهارچوب نظم لیبرال دموکراتیک جهانی فعالیت می کنند، اقتصاد بازار آزاد رو قبول دارند و رقابت سیاسی رو در درون قوائد دموکراسی جهان غرب می پذیرند. پس حداقل ارتجاع سرخ درباره جریانهای چپ لیبرال میانه رو صادق نیست. نکته دومی که باید توضیح بدم تا در حین گفتارم سوء تفاهم ایجاد نشه اینه که هر جا از نظم لیبرال جهانی صحبت کردم، منظورم معنای رایج واژه لیبرال در رقابتهای حزبی ایالات متحده یعنی تقابل لیبرالها و جمهوریخواهان نیست. مقصودم لیبرالیسم به عنوان یک سنت فلسفی و سیاسی گسترده است. نظم مبتنی بر حاکمیت قانون، حقوق فردی، تفکیک قوا، انتخابات رقابتی و اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد. در این معنا لیبرالیسم یک جناح سیاسی محسوب نمیشه بلکه چهارچوبیه که درونش جناح های مختلف از چپ سوسیال دموکرات تا راست محافظه کار میتونن در سایه دموکراسی با هم رقابت سیاسی داشته باشند. بنابراین امروز هر جا از تقابل با نظم لیبرال سخن گفتم به معنای مخالفت با یک حزب یا یک گرایش خاص نیست. منظورم از تقابل با نظم لیبرال، نظم مسلط بر دموکراسی های جهان غربه. خب بریم سراغ اصل موضوع. اصطلاح سرخ و سیاه نخستین بار در سالهای پایانی حکومت محمدرضا شاه پهلوی تحت عنوان ارتجاع سرخ و سیاه وارد ادبیات سیاسی ایران شد و به ویژه پس از انتشار یک مقاله جنجالی در به ماه ۱۳۵۶ در روزنامه اطلاعات به طور گسترده در فضای عمومی مطرح شد. در اون زمان این تعبیر برای توصیف همزمانی و نزدیکی عملگرایانه دو جریان اصلی مخالف حکومت به کار می رفت. نیروهای چپ انقلابی از یک سو و جریانهای اسلامگرای سیاسی از سوی دیگر. سرخ اشاره به گروهها و سازمانهایی داشت که تحت تاثیر مارکسیست لنینیست و ادبیات انقلابهای کمونیستی قرن بیستم تحولات و پیشرفتهای تدریجی در نظم سیاسی اون دوران رو ناکافی می دونستند. و راه حل رو در انقلاب مبارزه قهرآمیز تا فروپاشی کامل نظم موجود جستجو می کردند. بسیاری از این جریانات ساختارهای سیاسی لیبرال و اصلاحات تدریجی در نظام حاکم رو نه یک راه حل بلکه بخشی از مشکل تلقی می کردند و جهان رو در چهارچوب تقابلهای تند ایدئولوژیک می دیدند. در سوی دیگر سیاه به جریان اسلامگرای مخالف حکومت اشاره داشت. جریانی که مشروعیت سیاسی رو از سنت دینی می گرفت و پروژه مدرن سازی سکولار دولت رو انحرافی از هویت دینی جامعه می دونست. نیروهای اسلامگرا هم هرچند از منظری متفاوت نظم سیاسی موجود و پیوندش با جهان غرب رو نامشروع تلقی می کردند و خواهان دگرگونی بنیادین ساختار قدرت بودند. در سطح نظری قرار گرفتن این دو جریان در کنار یکدیگر نامحتمل به نظر می رسید. مارکسیسم کلاسیک دین رو مانعی در مسیر راه رهایی انسان می دونست در حالی که اسلام سیاسی دقیقاً بر محور دین تعریف می شد. مارکسیسم کلاسیک بر ماتریالیسم تاریخی تکیه داشت در حالی که اسلام سیاسی بر امر قدسی متکی بود. از همین رو برای بسیاری از ناظران اون دوران سخن گفتن از اتحاد میان این دو جریان بیشتر شبیه مبالغه سیاسی به نظر می رسید تا توصیف واقعیت. تصور غالب این بود که چنین نیروهایی حتی اگر هدف مشترکی داشته باشند به دلیل تضاد بنیادین جهان بینهاشون نمی تونن با هم همکار و همگرا باشند. اما تاریخ سیاسی ایران در آستانه انقلاب ۵۷ نشون داد که منطق سیاست الزاما تابع تئوری و منطق نظری نیست. میان اونچه در مقام نظر ناممکن به نظر می رسید و اونچه در عمل رخ داد چنان شکافی وجود داشت که از اون به بعد مفهوم سرخ و سیاه به یک مسئله جدی تبدیل شد. با گذشت زمان اصطلاحات ارتجاع سرخ و سیاه و اتحاد سرخ و سیاه از محدوده جدالهای سیاسی روزمره به تدریج وارد ادبیات تحلیلی پژوهشهای علوم سیاسی و تاریخ معاصر ایران شد. در دهه های پس از انقلاب پژوهشگران تلاش کردند بدون استفاده از لحن تبلیغاتی این مفهوم رو به عنوان یک فرضیه تحلیلی بررسی کنند. اینکه آیا همزمانی و همگرایی نیروهای چپ انقلابی و اسلامگرا در سالهای منتهی به ۱۳۵۷ صرفاً تصادفی بود یا میشه اون رو نمونه ای از ائتلافهای تاکتیکی بین جریانهای ایدئولوژیک متضاد دونست. در این مرحله سرخ و سیاه دیگه نه یک شعار سیاسی بلکه موضوعی برای فهم سازوکار انقلاب و منطق همگرایی نیروهای رادیکال در بزنگاه های تاریخی شد.

[9:57]یکی از مشهورترین این لحظات دادگاه تلویزیونی خسرو گلسرخی در اوایل دهه ۱۳۵۰ بود. گلسرخی که خودشو مارکسیست لنینیست می دونست در دفاعیه اش به جای تکیه بر ادبیات مارکسیستی سخنانش رو با ارجاع به امام حسین و سنت شیعه آغاز کرد. و اعلام کرد که نخستین درسهای مبارزه با ظلم رو از تاریخ تشیع آموخته. در بخشی از دفاعیه اش او عدالت اجتماعی رو مسیری توصیف می کنه که از مکتب اسلام آغاز شده تا به سوسیالیسم رسیده. در چنین گفتمانی کلید واژه های تشیع مثل شهادت و قیام عاشورایی علیه حاکم ستمکار به دستگاه واژگانی برای قابل فهم کردن انقلاب مارکسیستی در جامعه تبدیل شد. انقلاب مارکسیستی که درش زبان مذهبی مرجع اصلی معنا باشه. در مراحل بعدی این نزدیکی از سطح زبان فراتر رفت و به همکاری سیاسی رسید. اسناد و مصاحبه های رهبران حزب توده نشون میده که این حزب مارکسیستی پس از انقلاب جنبش اسلامگرایان تحت رهبری روح الله خمینی رو به عنوان بخشی از جبهه ضد امپریالیستی به رسمیت می شناخت و مشروع جلوه می داد. نورالدین کیانوری دبیر کل حزب از شکل گیری نوعی جبهه همکاری میان نیروهای چپ و اردوگاه مسلمانان سخن گفت و حتی اقداماتی مثل اشغال سفارت آمریکا رو اقدامی در چهارچوب مبارزه ضد امپریالیستی ارزیابی کرد. در اینجا اسلام از منظر نیروهای جناح چپ دیگه به عنوان رقیب ایدئولوژیک دیده نمی شد بلکه به صورت نیرویی مردمی و ضد آمریکایی بازتعریف می شد. گرچه تاریخ بعد از انقلاب نشون داد که همگرایی سرخ و سیاه پایدار نمی مونه اما همون لحظه همکاری خودش نشانه ای از امکان شکل گیری یک اتحاد تاکتیکی بود. مجاهدین خلق و شریعتی هم مصادیق دیگری از همگرایی جریان چپ با اسلام سیاسی بودند. تولد زبان مشترک سرخ و سیاه نوع دیگری از نزدیکی نه در قالب ائتلاف سیاسی بلکه در سطح اندیشه بود. علی شریعتی تلاش کرد اسلام رو به عنوان یک ایدئولوژی رهایی بخش بازخوانی کنه. پروژه ای که از ادبیات چپگرای ضد استعماری دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی تاثیر پذیرفته بود. در این خوانش تاریخ تشیع به روایت مبارزه مستضعفان علیه ستمگران تبدیل شد. شریعتی اباذر غفاری رو به عنوان یکی از چهره های تاریخ اسلام به الگویی از شورش علیه نابرابری اجتماعی تبدیل کرد. تفسیری که درش اخلاق شیعی با ایده های عدالت طلبانه مارکسیستی در هم آمیخت. در پیرامون همین فضا سازمان مجاهدین خلق تلاش کرد قرائتی انقلابی از اسلام ارائه بده که از مفاهیم و روشهای تحلیلی مارکسیستی بهره می برد. تلاشی که بعدها از سوی منتقدان به مارکسیسم اسلامی تعبیر شد. در اینجا دیگه مذهب موضوع نقد مارکسیسم نبود بلکه به ابزار بسیج انقلاب کمونیستی تبدیل شد. البته پدیده همگرایی سرخ و سیاه در مرزهای ایران محدود نبود. در اواخر دهه ۱۹۷۰ بخشی از روشنفکری چپ فرانسوی انقلاب ایران رو به عنوان جنبش ضد استعماری و ضد مدرنیته غربی تحسین می کرد. میشل فوکو در گزارشهای خودش از ایران خمینی رو شخصیتی اسطوره ای توصیف می کرد و امیدوار بود که معنویت رو به سیاست بازگردونه. او به اعتباری رفتار سلبیه روح الله خمینی رو تحسین می کرد. رهبری که به همه چیز نه می گفت. نه به پادشاهی پهلوی، نه به غرب، نه به نظم موجود، نه به لیبرالیسم، نه به ملی گرایی و همینطور الا آخر. جریانهای چپ افراطی در فرانسه همین امروز هم به نه گفتن و به ضد سیستم بودن مشهورند. همین نه گفتن نقطه اشتراکی بود که امکان همدلی میان دو جریان فکری سرخ و سیاه رو فراهم می کرد. گرچه تصویر روشنی از آینده مشترک برای هیچکدومشون وجود نداشت. البته در همون دوران انقلاب ۵۷ روشنفکران دیگری از طیفهای میانه رو جریان چپ در فرانسه نسبت به خطر حکومت دینی هشدار می دادند. نشانه ای از اینکه همگرایی سرخ و سیاه از همون ابتدا محل مناقشه بوده. جالبه که نمونه فرانسوی اتحاد سرخ و سیاه تنها به گذشته تعلق نداره و همین امروز هم به شکل دیگری مصداق پیدا می کنه. در سیاست معاصر فرانسه باز نوعی نزدیکی گفتمانی میان چپ رادیکال و برخی مطالبات مرتبط با جریانهای اسلامگرا موضوع داغ بحثهای امروزه. مطالعات انتخاباتی نشون میده درصد قابل توجهی از رای دهندگان مسلمان در انتخاب ۲۰۲۲ از ژان لوک ملانشون حمایت کرده بودند. رقمی که در برخی نظرسنجی ها بیش از دو سوم رای دهندگان مسلمان برآورد شده. پس از حملات هفتم اکتبر ۲۰۲۳ هم جریان چپ افراطی تحت عنوان لافس آنسوز یا فرانسه تسلیم ناپذیر از به کار بردن واژه تروریسم برای حماس خودداری می کرد و حماس رو در چهارچوب مقاومت توصیف می کرد. موضع که البته به هیچ عنوان مورد تایید جریان چپ میانه رو نبوده و نیست. این نمونه ها رو نه برای ارزش داوری سیاسی بلکه برای نشون دادن استمرار همون منطق همگرایی سرخ و سیاه مطرح کردم. جایی که مخالفت با نظم سیاسی لیبرال جهانی غرب میتونه زمینه همگرایی گفتمانی نیروهای ناهمگون سرخ و سیاه رو فراهم کنه. در ضمن میشه به جریان ووکیسم که در تحلیل ها ذیل چپ رادیکال قرار می گیره هم اشاره کرد. جریانی که سیاست رو عمدتاً از منظر تقابل میان ستمگر و ستم دیده تفسیر می کنه و حساسیت بالایی نسبت به برخی مسائل هویتی و استعمار زدایی نشون میده. در سالهای اخیر در شماری از دانشگاه های غربی و در میان بخشی از فعالان دانشجویی همچنین در گروه های ال جی بی تی نئو فمینیست ها و گروه هایی از این دست که بخشی از جریان ووکیسم هستند حمایت پرشور از آرمان فلسطین به یکی از محورهای کنش سیاسی تبدیل شد. در عین حال منتقدان اشاره می کنند که جریان ووکیسم در برابر سرکوب گسترده و خشونت و کشتار علیه معترضان در ایران واکنش بسیار محدودتری از خودش نشون داد. ناهمخوانی که برای برخی ناظران نشانه ای از گزینشی شدن حساسیت اخلاقی در سیاست هویتی معاصر تلقی میشه. به هر حال این مجموعه مثالها نشون میده که اتحاد سرخ و سیاه میتونه در سه سطح متفاوت ظهور کنه. در سطح زبانی زمانی که یک مارکسیست با مفاهیم مذهبی سخن می گه. در سطح سیاست زمانی که نیروهای ناهمگون جبهه مشترک می سازند. و در سطح اندیشه زمانی که دستگاه های فکری متفاوت در یک روایت انقلابی به هم پیوند می خورند. پس از مرور این مصادیق تاریخی پرسش اصلی که مطرح میشه اینه که چرا و چگونه دو جریان سیاسی با فاصله عمیق نظری تونستند در برهه ای از تاریخ اینگونه به هم نزدیک بشن. پاسخ رو نه در شباهت های فکری بلکه در اشتراکات سلبی باید جستجو کرد. ائتلافهای سیاسی اغلب نه بر پایه باورهای سازنده مشترک بلکه بر محور نفرتهای مشترک شکل می گیرند. این اتحاد بیش از اینکه بر اساس اونچه می خواستند بسازند استوار باشه بر اساس اونچه می خواستند تخریب کنند شکل گرفت. پس مهمترین عنصر همگرایی سرخ و سیاه وجود دشمنان مشترک بود. برای هر دو جریان نظام پهلوی نماد نظم سیاسی متکی به ارزشهای غرب دشمن به حساب می اومد. در سطح منطقه ای اسرائیل به عنوان تجسم حضور غرب در منطقه دشمن دوم به حساب می اومد و در سطح جهانی ایالات متحده آمریکا به عنوان مرکز قدرت سیاسی اقتصادی نظم لیبرال جهانی دشمن اصلی شناخته می شد. این سه گانه پهلوی اسرائیل آمریکا به یک چهارچوب مشترک برای مبارزه سیاسی تبدیل شد. در این منطق اختلافات فلسفی موقتاً به حاشیه می رفتند و جریان سرخ و سیاه خودش رو در یک جبهه تاریخی واحد تصور می کرد. البته دشمنی با سه گانه ای که گفتم رو میشه در سطحی عمیق تر و کلی تر زیر سایه دشمنی با نظم لیبرال جهانی قرار داد. نظمی که بر تکثر سیاسی، آزادی های فردی، اقتصاد سرمایه داری بازار آزاد و امکان همزیستی دیدگاه های متفاوت سیاسی در چهارچوب دموکراسی استوار شده بود. از این رو حتی پس از سقوط پادشاهی پهلوی زبان انقلابی ادامه پیدا کرد. سیاستمداران جمهوری اسلامی پس از گذشت سالها همواره خودشون رو انقلابی می نامیدند. و نهادی چون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شکل گرفت. چرا؟ مگه انقلاب تموم نشده بود؟ از دید اونها نه. از منظر این جریانات انقلاب ۵۷ نه یک رویداد بلکه همواره یک پروژه ناتمام تلقی می شد. مراحل بعدی در چهارچوب فکری هر دو جریان سرخ و سیاه مقابله با اسرائیل تضعیف آمریکا و به چالش کشیدن نظم لیبرال جهانی بودند. البته نقاط مشترک دیگری هم بین این دو جریان وجود داشتند. مثلاً هر دو جریان با وجود تفاوتهای بنیادین به امکان یکسان سازی انسانها باور داشتند. در سنت مارکسیستی آرمان انسان تراز نوین مطرح بود. انسانی که پس از حذف ساختارهای طبقاتی و نظم سرمایه داری ماهیت تازه یکسان و مشترک با دیگران پیدا کنه. در اسلام سیاسی هم هدف ساختن انسان مومن و جامعه ای یک دست بر پایه ایمان دینی بود. هر دو پروژه به روشهای متفاوت در پی کاهش یا حذف تکثر اجتماعی بودند. این رویکرد در تضاد با منطق نظم لیبرال جهانی قرار می گرفت. نظمی که نه بر ساختن انسان واحد بلکه بر پذیرش تنوع انسانها و امکان همزیستی انسانها در چهارچوب ارزشهای دموکراسی استوار بود. باز یه نقطه دیگر اشتراک دو جریان سرخ و سیاه موضع ضد سیستم و ایده آل گرایی انقلابی بود. در هر دو گفتمان پیچیدگی های واقعی جامعه نادیده گرفته می شد و به جاش یک تصویر آرمانی از جامعه آینده ارائه می شد. واقعیت های اقتصادی، نهادی، اجتماعی و روانشناختی اغلب در برابر افقهای انتزاعی رهایی بخش نادیده گرفته می شدند. افق هایی که وعده می دادند هر کس به اندازه توانش کار کند و به اندازه نیازش مزد بگیرد تا جامعه ای عاری از هرگونه نابرابری بسازیم. در سوی دیگر در گفتمان اسلامگرایانه هم تصویر جامعه آرمانی ترسیم می شد که با استقرار حکومت اسلامی و حاکمیت انسان مومن عدالت الهی خود به خود در زمین تحقق خواهد یافت و فساد و بی عدالتی از میان خواهد رفت. گویی پیچیدگی های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و طبیعت متکثر انسان با تحقق یک نظم ایدئولوژیک متوهمانه به طور کامل قابل حل شدنه. البته اتحاد سرخ و سیاه پس از انقلاب ۵۷ سرنوشتی قابل پیش بینی داشت. ائتلافی که بر اساس رویکرد سلبی حاصل شده بود، پس از انقلاب با همون رویکرد سلبی دیگری رو حذف کرد. لحظه سقوط نظم پیشین، لحظه آغاز حذف متحدان دیروز بود. نیروهای چپ که در مسیر انقلاب تا لب چشمه قدرت پیش رفته بودند تشنه از لب چشمه برگشتند و چه بسا اصلاً برنگشتند. جریان چپ ناگهان دریافت انقلابی که خودش در به پیروزی رسیدنش نقش اصلی رو ایفا کرده هیچ جایی در نظم سیاسی جدید براش باقی نمی ذاره. تعبیر مشهوری در تاریخ انقلاب فرانسه می گه لولوسیون دور سزافون. به فارسی اینطور گفته شده که انقلاب ها فرزندان خود را می بلعند. پس از انقلاب احزاب چپ تعطیل شدند. رهبرانشون بازداشت شدند. بسیاری از فعالینی که خودشون رو پیشگامان مبارزه می دونستند یا به حاشیه رونده شدند یا در موج سرکوب های بعدی از صحنه روزگار حذف شدند. کسانی که روزی همگرایی سرخ و سیاه رو راه حلی برای نابودی نظم حاکم برای تحقق آرمانهای عدالتخواهانشون می دیدند، خیلی دیر فهمیدند که حضورشون در این ائتلاف تاریخی فقط تا لحظه پیروزی ضرورت داشت. این سرنوشت تصادفی نبود. ایدئولوژی هایی که وعده ساختن انسان واحد می دن معلومه که بعداً قرار نیست تکثر سیاسی رو تحمل کنند. وقتی قدرت تثبیت میشه نخستین قربانیان همون نیروهایی اند که دیروز متحد بودند اما امروز متفاوت می اندیشند. پژواک این تناقض رو میشه در جهان معاصر هم دید. در برخی فضاهای دانشگاهی غرب بخشی از فعالان هویتی و حتی گروه هایی از جامعه ال جی بی تی با شور فراوان از جنبشهایی حمایت می کنند که خودشون رو ضد غربی و ضد استعماری معرفی می کنند. بدون اینکه متوجه این واقعیت باشند که در اکثر نظامهای اسلامگرای مستقر نخستین گروههایی که آزادی و امنیتشون از بین میره دقیقاً همین اقلیت های ال جی بی تی و اقلیت های جنسی هستند. سیاست مبتنی بر دشمن مشترک میتونه واقعیتهای عینی قدرت رو برای مدتی پنهان کنه تا زمانی که سر آرمان گرایی به دیوار واقعیت کوبیده بشه. تاریخ انقلاب ایران در این معنا تنها یک تجربه ملی نیست بلکه یک هشدار عمومی برای همه جهان محسوب میشه. مخصوصاً برای کشورهای اروپایی. اتحادهایی که سلبی هستند و تنها بر مبنای نفی دشمن مشترک شکل می گیرند پس از پیروزی ناگزیر به حذف یکدیگرند. اتحاد سرخ و سیاه از اساس اتحادی شکننده بود چون هر یک از این جریانها حقیقت رو در انحصار خودش می دید. از این دیدگاه قدرت نه به میدان رقابت بلکه به جایگاه حذف رقیب تبدیل میشه.

[26:36]اگر نتایج ممکن انقلاب ۵۷ رو تصور کنیم گزینه های واقعی چندان متنوع نبودند. یا حکومت اسلام گرایان یا استیلای نیروهای کمونیستی یا قدرت گیری جریانهایی مانند مجاهدین خلق که خودشون تلفیقی از دو سنت فکری سرخ و سیاه بودند. در هر حال با توجه به بنیانهای ایدئولوژیک این جریانات نتیجه قابل پیش بینی بود. هر نیرویی که به قدرت می رسید دیگران رو حذف می کرد. از این رو شاید دقیق تر باشه بگیم انقلاب ۵۷ اصلاً از مسیر خودش منحرف نشد بلکه دقیقاً در همون مسیری پیش رفت که منطق درونیش تعیین کرده بود. باعث اندوه و تاسفه که هنوز کسانی معتقدند انقلاب ۵۷ تصمیم درستی بود که تنها از مسیر اصلیش منحرف شد. این روایت بیش از اینکه تحلیل تاریخی باشه تلاش روانی برای گریز از پذیرش یک خطای جمعیه. چون پذیرش این واقعیت دشواره که گاهی یک حرکت تاریخی از همون آغاز حامل نتایج فاجعه بار برای آیندگانه. البته امروز داوری کردن آسان تره. نسلهای بعدی با دانش تاریخی سخن می گن که نسل انقلاب ۵۷ در اختیار نداشت. شاید اگر ما هم در همون فضای فکری تحت تاثیر همون هیجانات زندگی می کردیم ما هم همون انتخاب اشتباه رو تکرار می کردیم. اما پرسش همچنان باقی می مونه. اگر ۵۷یها می دونستند طی ۵۰ سال بعد چه بر این جامعه خواهد گذشت. آیا باز هم انقلاب می کردند؟ اگر هنوز فردی به این پرسش پاسخ مثبت بده متاسفانه راه گفتگو با او بسته خواهد شد چون کسی که خودش رو به خواب زده رو نمیشه از خواب بیدار کرد. و اینجا اختلاف نه بر سر تحلیل سیاسی بلکه بر سر درک و فهم رنج تحمیل شده بر انسانهای بی گناهه. در نهایت انقلاب ۵۷ رو میشه حاصل همگرایی سرخ و سیاه در تقابل با نظم لیبرال جهانی دونست. اتحادی که تونست نظام مستقر پادشاهی رو ویران کنه اما نتونست نظامی بسازه که درش افراد بتونند با کرامت انسانی زیست کنند. شاید دقیقاً در همین نقطه است که ارزش نظم لیبرال جهانی روشن میشه. برتری این نظم نه در ادعای کمال نه در ایده آل بودن بلکه در پذیرش نقصها و کاستیهای انسانه. برتری لیبرالیسم سیاسی در امکان همزیستی دیدگاه های متضاد در ظرفیت اصلاح تدریجی بدون فروپاشی و در پلورالیسمیه که اجازه میده جامعه بدون حذف مخالفان اصلاح بشه و پیشرفت کنه. تجربه دو قرن گذشته نشون داده کشورهایی که این چهارچوب رو پذیرفتند تونستند فقر رو کاهش بدن آزادی های فردی رو گسترش بدن و در سایه لیبرالیسم سیاسی بدون انقلابهای خونین مسیر پیشرفت رو طی کنند. لیبرالیسم هم میتونه در قالب پادشاهی مشروطه وجود داشته باشه و هم در قالب جمهوری. اینها فرمهای حکومت هستند در حالی که لیبرالیسم محتوای حکومت دموکراتیک محسوب میشه. درسته که نظم لیبرال وعده بهشت نمیده اما انسانها رو برای ساختن بهشت اجباری قربانی نمی کنه و با وعده بهشت برای انسانها جهنم نمی سازه. شاید مهمترین درس تاریخی که میشه از ارتجاع و اتحاد سرخ و سیاه گرفت همین باشه. اونجا که سیاست توسط دو ایدئولوژی تمامیت خواه بر پایه نفرت مشترک بنا بشه آینده قطعاً قربانی خواهد شد. اما جریانی که بر اساس پذیرش تفاوتها استوار شده باشه امکان زندگی و پیشرفت رو برای روزهای پس از انقلاب فراهم می کنه. ممنون که تا این لحظه همراه من بودید تا دیدار بعد خردیار و نگهدارتون.

Need another transcript?

Paste any YouTube URL to get a clean transcript in seconds.

Get a Transcript