Thumbnail for خلاصه کتاب دو قرن سکوت (نویسنده : عبدالحسین زرین کوب)قسمت آخر by SHAHCAST

خلاصه کتاب دو قرن سکوت (نویسنده : عبدالحسین زرین کوب)قسمت آخر

SHAHCAST

33m 18s4,301 words~22 min read
AI audio transcription
Transcript source

AI audio transcription

This transcript was generated from the video's audio because no usable YouTube caption track was available. The transcript below is server-rendered so it can be read, searched, cited, and shared without opening the original YouTube player.

Timestamped outline
Pull quotes
[0:00]توی این قسمت اتفاقاتی که باعث شد دست اعراب از سر ایران کوتاه بشه رو بررسی می‌کنیم و در آخر هم می‌رسیم به پایه‌گذاری حکومت طاهریان.
[0:00]پس بدون معطلی بخش سوم و پایانی خلاصه کتاب دو قرن سکوت از دکتر عبدالحسین زرین‌کوب رو شروع می‌کنیم.
[0:52]من حسینم و توی هر قسمت خلاصه یک کتاب ممنوعه و یا سانسور شده رو براتون روایت می‌کنم.
[0:52]فایل اصلی این کتاب‌ها رو هم داخل کانال تلگرام میذارم و شما می‌تونید از اونجا دانلود کنید.
Use this transcript
Related transcript hubs

[0:00]رسیدیم به قسمت آخر دو قرن سکوت. توی این قسمت اتفاقاتی که باعث شد دست اعراب از سر ایران کوتاه بشه رو بررسی می‌کنیم و در آخر هم می‌رسیم به پایه‌گذاری حکومت طاهریان. پس بدون معطلی بخش سوم و پایانی خلاصه کتاب دو قرن سکوت از دکتر عبدالحسین زرین‌کوب رو شروع می‌کنیم. چیزی که در ادامه می‌شنوید طبق متن کتابه و نظر شخصی من نیست.

[0:52]سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه. من حسینم و توی هر قسمت خلاصه یک کتاب ممنوعه و یا سانسور شده رو براتون روایت می‌کنم. فایل اصلی این کتاب‌ها رو هم داخل کانال تلگرام میذارم و شما می‌تونید از اونجا دانلود کنید. راستی اگه شما هم کتابی مد نظرتونه که توی کانال نیست، زیر پستی که گذاشتم برام کامنت کنید تا به لیست کتاب‌ها اضافه بشه. صفحه اینستاگرام هم این زیر می‌نویسم که اگه دوست داشتید با همدیگه در ارتباط باشید. توی دو قسمت قبلی از روابط ایرانیان و اعراب از قبل از اسلام شروع کردیم تا زمانی که مقاومت‌ها توی ایران شکل گرفتن. اما اجازه بدید یه بار دیگه یه مرور کوتاه بکنیم. ایرانیان و اعراب در اوایل دوره ساسانی رابطه خوبی با هم داشتن. این رابطه چند باری با چالش روبرو شد مثل دوره ظهور آیین مزدیان. اما در کل روابط ایران و اعراب یه ثبات نسبتاً خوبی داشت. اما رفته رفته توی این روابط گره‌هایی به وجود اومد. اولینش واسه زمانی بود که رومیان، تازی‌ها، زنگی‌ها و حبشیان سال‌ها در یمن جنایت و ظلم کردن و یمنی‌ها از ایران کمک خواستن. پادشاه ایران، وهرز دیلمی رو که یه سردار با تجربه بود می‌فرسته به اونجا و وهرز چنان از اعراب می‌کشه که بذر کینه توی دل اعراب کاشته میشه. از بعد اون حکومت یمن زیر نظر حکومت ایران بود و پادشاه ایران حاکم رو تعیین می‌کرد. رفته رفته مردم یمن به این وضعیت اعتراض کردن که چرا نباید مستقل باشن. پادشاه ایران که تمام این سال‌ها برای آزادی یمن هزینه زیادی داده بود، از نمک‌نشناسی مردم عاصی میشه و دستور سرکوب معترضا رو میده که در نتیجه اون یه نسل‌کشی اتفاق می‌افته و این کینه برای سالیان سال توی دل یمنی‌ها ریشه می‌کنه. تا اینکه می‌رسیم به دوران یزدگرد سوم که پادشاه و دربارش بیشتر وقتشون رو صرف خوش‌گذرونی، راحت‌طلبی و بریز و بپاش اشرافی می‌کنن. نیروی نظامی ایران هم برای خودش یاغی شده بود و حتی شروع به مزاحمت مردم عادی می‌کرد. از طرف دیگه هم روحانیون دچار فساد شده بودن و با تنظیم یه سری احکام جدیدی که صرفاً به نفع خودشون بود، باعث خشم مردم شدن. توی این شرایط اسلام ظهور می‌کنه و بعد از اینکه قدرت حکومت اسلامی بیشتر میشه، در دوران ابوبکر مناطق تحت منفعت ایران رو می‌گیرن. در دوران عمر هم رسماً به خاک ایران حمله می‌کنن. ایرانی‌هایی که خواهان سقوط ساسانی بودن و به تشکیل حکومت اسلامی امیدوار بودن، خیانت می‌کنن و باعث پیروزی اعراب توی این حملات میشن. اعراب تقریباً دو قرن در ایران حاکم بودن که این حکومت چنان وحشی و جنایت‌کار بود که مردم ایران مدام در حال شورش و قیام بودن. اعراب هم اون‌ها رو سرکوب می‌کردن. اعراب باور، فرهنگ و زبان ایرانی رو به طور کامل تغییر دادن. با شروع نهضت سیاه‌جامگان و سقوط مروان، حکومت اعراب توی ایران ضعیف و ضعیف‌تر میشه. تا اینکه حکومت عباسی روی کار میاد که با کشتن ابومسلم سعی داره ایران رو تحت سلطه اعراب حفظ کنه. اعتراضات و قیام‌های هزاران نفره ایرانیان به شدت سرکوب میشه و کم‌کم مسلمانان ایران از اینکه روزی از حکومت اعراب خلاص شن، ناامید میشن. توی همین زمان شخصی به اسم مقنع نهضت جدیدی رو پایه‌گذاری می‌کنه که هم با اعراب مبارزه می‌کرد و هم با اسلام. اون قصد داشت با ایجاد یه آیین جدید اسلام رو در ذهن مردم ایران بکشه و سرزمینش رو از دست تازی‌ها پس بگیره. داستانمون رو از پیامبر نقابدار شروع می‌کنیم.

[5:03]بعد از کشته شدن ابومسلم بیشتر مردم به داستان‌های خرافی دامن زده بودن. بعضیا می‌گفتن ابومسلم غایب شده و قراره با مهدی ظهور کنه. بعضیا می‌گفتن ابومسلم همون منجی زرتشته که قراره زنده بشه. بعضیا می‌گفتن ابومسلم به عالم غیب رفته و فقط به چشم نزدیکاش دیده میشه. اسحاق ترک قبل‌ترها یعنی زمانی که ابومسلم زنده بود سفیر ترکستان بود و بعد از کشته شدن ابومسلم هم به ترکستان رفته بود. از همون اول مردم بر این باور بودن که اسحاق ترک با اجنه در ارتباطه. بعد از یه مدت که اسحاق ترک بین مردم ترکستان جا می‌افته حالا ادعا می‌کنه که جانشین و موعود زرتشته و با این ترفند علیه اسلام و اعراب مردم خراسان و ترکستان رو به نهضتش دعوت می‌کنه. اما در سرزمین ماوراءالنهر بزرگترین و معروف‌ترین قیام قیام مقنع بود. جنگجوی نقابداری که تمام چیزهایی که درباره گذشتش موجوده همگی افسانه است. تنها چیزی که از ایشون قطعیه اینه که از نزدیکان و یاران ابومسلم بوده و هدفش ریشه‌کن کردن اعراب و از همه مهم‌تر نابودی اسلام در ایران بوده. مقنع اعلام کرد که ابومسلم نه تنها پیامبر بلکه خود خدا بود و وقتی جسم اون از بین رفت روحش وارد جسم مقنع شده و دستور خدا اینه که اسلام دیگه تاریخ انقضاش تموم شده و باید از بین بره. مقنع از همون اول با شمشیر آیین خودش رو جا انداخت. هر کسی که با این آیین مخالفت می‌کرد کشته می‌شد. هر کسی هم که پیرو این آیین می‌شد باید با اسلام مبارزه می‌کرد و خلاصه سکوت کردن و ساکت نشستن توی کارش نبود.

[7:07]بی‌طرفی رو قبول نداشت یا با مایی یا دشمن ما.

[7:14]اگه طرف ایرانی شمشیرت رو بردار و با اسلام بجنگ. اگر مسلمانی، شمشیرت رو بردار و با ما بجنگ. با همین سیاست مقنع ۱۴ سال نهضت رو بیدار نگه داشت و هر بار که مهدی خلیفه عباسی بهش حمله می‌کرد تا آخرین نفر لشکرش رو می‌کشت. مقنع که اسم اصلیش هاشم بود به ایرانی‌های مسلمان هم رحم نمی‌کرد. هر مسلمانی رو می‌کشت و اموالش رو غنیمت می‌گرفت. هر مسجدی که سر راهش بود رو با خاک یکسان می‌کرد و هر کی نماز می‌خوند اعدامش قطعی بود. اشتباه نشه. مقنع خودش رو ادامه اسلام می‌دونست اما می‌گفت خدا حالا دستور داده این اسلام باید از بین بره. به پیروان مقنع هم سپیدجامگان می‌گفتن. مقنع در طول این ۱۴ سال چنان بلایی سر مسلمانان آورد که نوشتن هر بار خبری از مقنع و نهضتش برای خلیفه می‌بردن، خلیفه عین ابر بهار گریه می‌کرد. حاکم ترکستان و بخارا هم به مقنع ایمان آورده بودن. اما رفقا مقنع فقط دشمن اعراب نبود. دشمن اسلام بود. وقتی میگیم اسلام یعنی شام و عراق و حجاز و یمن و عمان و ایران. مسلمانان تمام سرزمین‌های اسلامی اعلام جهاد می‌کنن و بزرگترین لشکرکشی رو علیه مقنع شروع می‌کنن. اینطور بگم که مسلمانان کاری می‌کنن که حتی یک نفر از پیروان مقنع زنده نمی‌مونه. خود مقنع هم وقتی می‌بینه همه کشته شدن خودش رو توی تنور روشن میندازه و خودکشی می‌کنه. توی تاریخ بخاری نوشته اگه فقط مسلمانان ایران با بقیه مسلمانان متحد نمی‌شدن، نهضت مقنع دست اعراب رو از ایران کوتاه می‌کرد. اما باز هم نشد. البته یه سری کارشناسا میگن هنوز هستن یه عده‌ای خاصی که به آیین مقنع باور دارن و الان هم توی مازندران زندگی می‌کنن. آیینشون هم دقیق مشخص نیست که دقیقاً چجوریه. ولی به هر حال مهم اینه که نهضت مقنع هم شکست خورد.

[9:31]اما قیام مقنع چه تاثیری در تاریخ ایران داشت. قیام مقنع باعث شد مسلمانان دلیل موجهی برای از بین بردن غیرمسلمان‌ها داشته باشن. مسلمانان ایران که تا اون زمان توی همه اعتراضات ضد اعراب حضور داشتن، توی این مسیر به خلیفه کمک می‌کردن. حالا اسلام اکثریت جمعیت ایران رو همراه خودش داشت. این وضعیت باعث شد توی دوران هارون و بعد از اون مامون حکومت اسلامی به اوج شکوه و جلال خودش برسه و دیگه خطر جدی اون‌ها رو تهدید نکنه. خمس و زکات و جزیه و انواع و اقسام باج‌هایی که حکومت اسلامی از تمام سرزمین‌های حکومت خودش دریافت می‌کرد پایه‌های حکومت رو به شدت مستحکم کرده بود. هر وقت که سنی‌ها علیه حکومت قیام می‌کردن، حکومت عباسی از ایرانی‌ها برای سرکوب استفاده می‌کرد و هر وقت هم که ایرانی‌ها و شیعیان قیام می‌کردن از سنی‌ها استفاده می‌کردن. در شرایط عادی هم هر دو گروه باید کنار وامیستادن تا خلیفه محترم خوب شکم گنده کنه. حکومت عباسی با مکر و فریب ثروت خاندان‌های اصیل هر سرزمینی رو از دستش در می‌آورد. مثل برمکی‌ها که از اشرافیان بلخ بودن و هارون از روی طمع و حسادت بهشون تهمت کفر زد و تمام ثروتشون رو ازشون گرفت و گردنشون رو زد. راجع به برمکی‌ها چند تا نظریه وجود داره که پیشنهاد می‌کنم خودتون از روی متن کتاب بخونید چون خیلی مفیده. حتی در مورد این طایفه چند تا مقاله فرانسوی هم داریم که توی کتاب ازشون استفاده شده. در طول داستان هر وقت که میگم ایران آروم بود و اعتراضی نبود منظورم همه شهرهای ایران به جز طبرستان بود. طبرستان هیچ وقت آروم نمی‌گرفت. مردم و نیروهای آزادی‌خواه همیشه در حال شورش بودن. با اینکه هر بار هم سرکوب میشدن و کلی کشته میدادن اما اونا هیچ وقت دست از مبارزه بر نداشتن. با ثروتمند شدن حکومت عرب و همچنین آروم شدن اوضاع به نفع خلیفه، توی دوران هارون کم‌کم فساد درباری‌ها و شخص خلیفه شدت می‌گیره. خوش‌گذرونی‌ها و بریز و بپاش‌هایی که از شنیدنش آدم شاخ در میاره. یه موردش رو مثال بزنم؟ جناب هارون یه بوزینه‌ای داشته که براش خیلی عزیز بوده. هارون به این بوزینه توی دربارش پست و مقام میده. جوری که نوشتن ۲۰۰۰ خادم و حشم تر و خشکش می‌کردن و روزی ۱۲۰ تا امیر صبح به صبح دستش رو می‌بوسیدن. هر چی حکومت هارون ثروتمندتر میشه، طمع خلیفه هم بیشتر میشه. اینجاست که با دست خودش میزنه آتیش زیر خاکستر رو شعله‌ور می‌کنه. هارون شخصی به اسم علی‌بن عیسی رو حاکم خراسان می‌کنه. علی به جز جزیه و باج‌هایی که می‌گرفت، محله به محله به خونه مردم حمله می‌کرد و هر کی تو خونش پس‌اندازی، اشیای باارزشی چیزی داشت رو ازش می‌گرفت. این اوضاع رو تو ذهنتون داشته باشید. خوارج رو همه‌تون می‌شناسید. خوارج توی دوره علی امام اول شیعه‌ها و خلیفه چهارم اوج شلوغ‌کاریشون بود و توی دوره اموی هم مدام با خلفای اموی جنگیدن. اما توی دوره عباسی با آروم شدن اوضاع رفته رفته بیشتر یاران خودشون رو از دست دادن و دیگه حضور پررنگی توی جامعه نداشتن. مخفیانه بین مردم فعالیت می‌کردن و عقایدشون رو به مردم آموزش می‌دادن. توی این دوره جناب هارون ایرانی‌ها به عقاید خوارج علاقمند میشن و از پیروانشون میشن. یکی از این درس‌ها و شعارهایی که خوارج می‌دادن و بین ایرانی‌ها محبوب بود چی بود؟ اینکه چرا باید خلیفه عرب باشه؟ چرا از ایرانی‌ها نباشه؟ چرا از یمنی‌ها نباشه؟ خلاصه که خوارج بین ایرانی‌ها حسابی محبوب شده بودن و حتی خیلی از بزرگانشون ایرانی بودن. مثل شخصی به اسم حمزه که سیستانی و از نسل طایفه‌های اصیل تهماسب بود. درست در زمانی که علی‌بن عیسی ظلم و ستم خودش رو شروع می‌کنه، حمزه از سیستان قیام خودش رو شروع می‌کنه و بلافاصله بعد از گرفتن فارس و کرمان به کمک مردم طبرستان به خراسان حمله می‌کنه. حمزه چجوری عمل می‌کرد؟ هر کسی که با خلیفه بیعت می‌کرد یا برای حکومت کار می‌کرد همراه خانواده حتی بچه‌هاش باید اعدام می‌شد. یه سری مکتب‌ها و کلاس‌های درسی بود اون موقع که توی مساجد برگزار می‌شد. توی این مکتب‌ها به بچه‌های خردسال قرآن و احکام دینی و مطابق با ایدئولوژی حکومت درس می‌دادن. حمزه و یاراش به این کلاس‌ها حمله می‌کردن و همه بچه‌ها و معلم‌ها رو می‌کشتن. اوضاع ایران به قدری ناآروم بود که هارون شخصاً به خراسان میاد تا از نزدیک اوضاع رو کنترل کنه. قیام حمزه باعث شده بود سراسر سرزمین اسلام دچار تشنج بشه. وقتی هارون به خراسان میاد حکام و دولتمردای عراق شروع به کشتن و غارت ایرانی‌های عراق می‌کنن. اعراب می‌خواستن با این کار انتقام قیام حمزه رو بگیرن. اما با این کار اختلاف نژادی اعراب و ایرانیان رو که سال‌های سال بود خبری ازش نبود رو دوباره زنده کردن. انقدر این درگیری‌ها طولانی و پرهزینه بود که هارون دیگه فرصت نمی‌کنه به بغداد برگرده و مامون هم به جای بغداد توی خراسان به عنوان خلیفه انتخاب میشه و رسماً روی کار میاد. وقتی اعراب می‌دیدن که مامون نمی‌تونه اوضاع رو آروم کنه، کم‌کم به این نتیجه رسیدن که عباسی‌ها کارشون تمومه و باید به فکر یه حکومت جدید باشن. شیعیان یمن قیام کردن، علوی‌های آذربایجان قیام کردن، خاندانی به اسم سهلیان که بزرگترین متحدین عباسی‌ها بودن قیام کردن و خلاصه مامون توی سرازیری سقوط بود. تمام این گروه‌ها اگه ادعای خلافت می‌کردن، گروه‌های دیگه دشمنشون میشدن. بزرگان این گروه‌ها تصمیم گرفتن با همدیگه روی شخصی که مورد تایید بقیه گروه‌هاست اعتلاف کنن. حالا کی مورد تایید همه این گروه‌ها بود؟ کسی که از نسل علی امام شیعه‌ها باشه. وقتی مامون می‌بینه نمی‌تونه حریف این گروه‌ها بشه، شخصی به اسم ابوطبا طباء که البته اگه درست گفته باشم اسمشون رو که از نسل علی و طایفه بنی‌هاشم بود رو به عنوان حاکم عرب معرفی می‌کنه تا اوضاع آروم بشه. همین اتفاق هم می‌افته و تقریباً قیام اعراب متوقف میشه. مامون حالا با خیال راحت میره به سراغ ایرانی‌ها و باز هم سرکوب و قتل و غارت ایرانی‌ها. سرکوب معترضان باعث میشه اکثر شهرهای ایران کم‌کم ساکت شن. اما این اوضاع کاملاً موقتی بود. یه مدت بعد مامون می‌بینه ابوطبا طباء کاملاً خلاف قوانین عباسی حکومت می‌کنه و حتی توی سخنرانی‌هاش مردم رو به مبارزه علیه مامون دعوت می‌کنه. مامون به بغداد میره و با فریب ابوطبا طباء رو مسموم می‌کنه و می‌کشه و در نتیجه روز از نو روزی از نو. اوضاع عراق و حجاز و یمن چنان به هم می‌ریزه که مامون مجبور به فرار به خراسان میشه. خبر بازگشت مامون به خراسان همانا قیام مردم ایران هم همانا. حالا روایت این قسمت از داستان یه مقدار پیچیده و سخته و من همه سعیم رو می‌کنم تا جوری روایت کنم که همه متوجه بشن. اما اگه نشد شما لطف کنید متن این قسمت رو دقیق از روی کتاب بخونید. بعد از اینکه مامون باز هم به خراسان میاد، بغداد پایتخت خلافت مرکز آشوب میشه. نمی‌تونیم بگیم بغداد دست کی بود. همه گروه‌ها اونجا بودن و همگی با هم درگیر بودن. عیاران ایرانی، شیعیان آذربایجان، یمانی‌ها، خود عباسی‌ها همه اونجا داشتن جنگ می‌کردن. عباسی‌ها که کار مامون رو تموم شده می‌دونستن، شخص جدیدی رو به عنوان خلیفه انتخاب می‌کنن. یکی از طایفه‌های ایرانی وفادار به مامون طاهری‌ها بودن. اسمشون از بزرگ لشکرشون طاهر گرفته شده بود. مامون طاهر رو مامور می‌کنه که بره و خلیفه جدید رو از بین ببره و اوضاع رو برای بازگشت مامون مساعد کنه. از اون طرف ایرانی‌ها و مخصوصاً شیعیان مخالف مامون اعلام کردن که اگه علی‌بن موسی‌الرضا بشه حاکم خراسان با مامون صلح می‌کنن. مامون رضا رو به عنوان ولیعهد و جانشین به خراسان میاره و به مردم معرفی می‌کنه. طاهر هم از بغداد تا شام تمام مخالفان عرب مامون رو از بین می‌بره جوری که تا امروز به طاهر فاتح بغداد میگن. اما حالا طاهریان از سرزمین‌های عرب دست نمی‌کشیدن و کار به جایی رسید که نوشتن مامون کلاً بی‌خیال سرزمین‌های عرب شد. داستان عیاران رو حتماً ما یه قسمت جدا در موردش خواهیم داشت. حیف که فقط با یک کتاب بخوایم داستانشون رو ببندیم. مامون دیگه کاری با سرزمین‌های عرب نداشت. اما رضا مدام بهش می‌گفت باید سرزمین عرب رو پس بگیره و بره تو بغداد پایتخت خلافت حکمرانی کنه. از طرفی طاهری‌ها می‌گفتن مامون به شرطی حاکم بغداد میشه که حکومت خراسان رو به طاهری‌ها بده. رضا هم از اون طرف به مامون فشار می‌آورد که قبل رفتن رضا رو حاکم خراسان کنه که کنترل اوضاع دستش بمونه. اما در واقع طاهری‌ها حکومت بغداد رو گروگان گرفته بودن و مامون رضا رو مسموم می‌کنه و می‌کشه و حکومت خراسان رو تحویل طاهری‌ها میده و میره به بغداد. مامون توی بغداد به خودش میاد و می‌بینه حاکم تمام شهرهای ایران ایرانیه. وقتی عباسی‌ها باهاش دشمن شده بودن خودش فرمان قتل این حاکم‌ها رو داده بود و رسماً با دست خودش ایران رو به ایرانی‌ها برگردونده بود. ایرانی‌ها حالا فرصت پیدا کردن خودشون برای خودشون تصمیم بگیرن و بعد از دو قرن مستقل بشن. اما با اینکه طاهری‌ها همه ایرانی بودن و حاکمان ایران ایرانی بودن، تمایلی نداشتن که از زیر پرچم خلیفه بیرون بیان. اعراب به خاطر درگیری‌ها و آشوب‌هاشون به شدت ضعیف شده بودن و با قیام اشخاصی مثل بابک دوباره ایران به اوج شکوه خودش داشت برمی‌گشت. اولین شهرهایی که اعلام استقلال کردن طبرستان و آذربایجان بود. رفقا در مورد تمام این شخصیت‌ها هر کدوم یه قسمت جداگانه خواهیم داشت. این قسمت رو به صورت کلی و خلاصه از روی کتاب جلو بریم.

[21:00]خرم‌دین‌ها که مدت‌ها بود توی آذربایجان آیین خودشون رو تبلیغ می‌کردن، اعلام قیام کردن و با دستگاه خلیفه مبارزه کردن. اما مامون هم که بین ایرانی‌ها طرفدارهایی داشت، شخصی به اسم افشین رو مامور از بین بردن خرم‌دین‌ها و رهبرشون بابک می‌کنه. بابک به شاهزاده‌های طبرستان پیغام می‌فرسته که برای بیرون کردن اعراب بهش کمک کنن. اما فقط یه شاهزاده قبول می‌کنه و همون هم کافی بود. مازیار طبرستانی با سربازانش به نفع بابک قیام می‌کنه. در مورد شخصیت بابک و اعتقادات خرم‌دین‌ها چیزهایی که نوشتن بدون سنده و همه از روی دشمنیه. اینکه بابک از رابطه حرام بوده و یا اینکه خرم‌دین‌ها میگن انسان توی این دنیا باید فقط خوش‌گذرونی کنه و حتی میتونه با خواهر و مادر خودش ازدواج کنه معلومه که این داستان‌ها فقط از روی کینه‌ست. چطوری میشه اثبات کرد؟ اگه تمام کتاب‌هایی که چنین چیزی رو نوشتن رو نگاه کنید خرم‌دین‌ها همیشه در حال مبارزه و کار سخت هستن. همیشه سخت‌ترین شغل‌ها مثل آهنگری دست خرم‌دین‌ها بوده. به نظرتون اینها عقایدشون بر پایه خوش‌گذرونیه؟ چیزی که قطعیه بابک از نسل فاطمه دختر ابومسلم بوده و آیین خرم‌دین هم به تناسخ باور داشته. توی قیام ۲۲ ساله بابک نوشتن که ۵۰۰ هزار مسلمان به دست خرم‌دین‌ها کشته میشن که البته خود این آمار هم سندی برای درست بودنش وجود نداره. اولین باری که مامون اسم بابک رو شنید، زمانی بود که توی خراسان درگیر علی‌بن موسی‌الرضا بود. بابک قلعه خودش رو و نهضت خودش رو علنی کرده بود و ۲۰ سال هر چی لشکر تازی و مسلمان به سمتش می‌فرستادن با قاطعیت شکست می‌داد. قیام بابک باعث شده بود ترکان و عراقی‌ها هم برای خلیفه عباسی دردسر درست کنن. توی دوران معتصم دستگاه خلیفه دیگه تازی نداشت. حاکمان یا ترک بودن یا ایرانی بودن یا عراقی. قیام بابک قطعی‌ترین قیام برای استقلال ایران بود اما باز هم ایرانی و باز هم خیانت. گفتیم که وقتی بابک به طبرستان درخواست کمک داد مازیار تنها شاهزاده‌ای بود که در حمایت از بابک قیام کرد. مازیار با شاهزاده‌ای به اسم افشین هم‌قسم شده بودن که تازی‌ها رو از ایران بیرون کنن. وقتی بابک قیام کرد، این افشین بود که از مازیار خواست پشت سر بابک قیام کنه. اما افشین قصدش آزادی ایران نبود. افشین با این کار می‌خواست مازیار رو در مقابل خلیفه قرار بده و بعد با چراغ سبز خلیفه مازیار رو از بین ببره و در ازای خوش‌خدمتی حاکم طبرستان بشه. همین اتفاق هم افتاد و مازیار با نامردی هم‌وطن و دوست خودش اسیر میشه و اون رو تحویل خلیفه میدن. افشین که حالا خودش رو نفر اول طبرستان می‌دید، وقتی می‌بینه ۶ سردار خلیفه توی لشکرکشی به قلعه بابک شکست خوردن تصمیم می‌گیره به جنگ بابک بره تا جایگاه خودش رو تو دربار خلیفه تثبیت کنه. بابک که از همه‌جا بی‌خبر وقتی افشین و یارانش رو می‌بینه که میگن برای کمک به اون اومدن، سریع به مقر و قلمرو خودش اون‌ها رو راه میده و افشین وقتی که نیروهای خودش رو مستقر می‌کنه بعد از اینکه مطمئن میشه حالا میتونه به بابک ضربه بزنه اعلام جنگ به بابک میده و بعد از سه سال درگیری با ناجوانمردی اونو اسیر می‌کنه و تحویل خلیفه میده. بابک تنها توی غربت توی سامرا کشته شد و قاتلاش اون رو حتی از داشتن یه مزار ساده محروم کردن. وقتی که دست بابک رو قطع کردن با دست دیگش دستش رو توی خون زد و به صورتش مالید تا کسی زرد شدن صورتش رو نبینه. توی منابع نوشتن وقتی بابک رو تیکه تیکه می‌کردن تا لحظه آخر هیچ صدایی ازش در نیومد. با کشته شدن بابک خرم‌دین خیلی از ایرانیان مسلمان برای کشته شدن این کافر جشن گرفتن و هیچ وقت نفهمیدن که ایران بزرگترین قهرمان آزادی‌خواه دوران خودش رو از دست داد. اکنون تو بی‌مزار ای قهرمان ادوار ای وای ما و میهن ای وای و وای بابک در سینه‌ام نوشتم نامت به خط زرین بهتر ز دل کجا هست گوری برای بابک. بابک کشته شد اما قبل از کشته شدن اقدام مهمی کرد که به نظرم از تمام اقداماتش مفیدتر و موثرتر بود. قبل از اینکه افشین بابک رو دستگیر کنه، بابک برای قیصر روم نامه زده بود که من مهمترین سرداران خلیفه رو کشتم و اون دیگه توان مقابله با تو رو نداره. قیصر هم از این فرصت استفاده می‌کنه و به قلمرو خلیفه حمله می‌کنه و قسطنطنیه رو فتح می‌کنه. بعد از مرگ بابک خرم‌دین‌ها که اعتماد خودشون رو به هموطناشون از دست داده بودن به سرزمین‌های تازه فتح شده روم میرن و رومی‌ها هم ازشون استقبال می‌کنن. البته این روابط خوب عمر زیادی نداشت اما درگیر شدن خلیفه با روم باعث شده بود دیگه بعد از اون خلیفه تو موضع ضعف باشه. فکرشو کنید این دوره‌ای که دارم ازش حرف میزنم، طاهریان توی خراسان روی کارن، حاکمان تمام ایالات ایرانی‌ان. ایران قدرت و ثروت بیشتری نسبت به اعراب داره اما متاسفانه دین و عقیده روحیه میهن‌پرستی رو چنان در ایرانیان از بین برده که حاضر نیستن نسبت به خلیفه اعلام استقلال کنن. طاهریان که در خراسان به حکومت رسیده بودن، از ایرانی بودن و مردم ایران فقط برای از بین بردن مخالفان خودشون و کسانی که حکومتشون رو تهدید می‌کردن استفاده می‌کردن. از همون اول اونا بدون اینکه به قیام طبرستان و آذربایجان اصلاً دقت کنن مشغول جنگ با خوارج بودن. حتی چند باری عبدالله طاهر برای اینکه وفاداری خودش رو اثبات کنه نیروهایی رو برای از بین بردن بابک فرستاد. در دوره طاهریان اوضاع خراسان و سیستان حتی از دوره جنگ با اعراب هم بدتر بود. رود هیرمند خشک میشه و وقتی کشاورزای سیستانی نمی‌تونن مالیات و خراجشون رو پرداخت کنن حاکمان طاهری دستور آتیش زدن زمین‌های کشاورزی رو به سربازاشون میدن. مالیاتی که بیشترش سهم خلیفه عرب بود. طاهری‌ها فقط توی حرف ایرانی بودن. در عمل از اعراب هم به ایران بیشتر آسیب می‌زدن. ز ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان نه دهقان نه ترک و نه تازی بود سخن‌ها به کردار بازی بود همه گنج‌ها زیر دامان نهند بکوشند و کوشش به دشمن دهند. اما افشین چی؟ به خواستش رسید؟ وطن‌فروشیش جواب داد؟ توی تاریخ سزای وطن‌فروش‌ها و خیانت‌کارای میهن هلاکت و مرگ توی اوج حقارت و بدبختیه. این حقیقت برای همه اعمال میشه. چه برای افشین که ایران و مردم ایران رو فروخت، چه برای اسماعیل هنیه که فلسطین و مردم فلسطین رو فروخت. افشین با مکر و حیله‌هاش دربار خلیفه رو حسابی به هم ریخته بود. همه در حال زیراب‌زنی برای همدیگه بودن. داستانش خیلی طولانی و پیچیده‌ست ولی همین قدر بدونید، خلیفه به خودش میاد و می‌بینه همه دشمن‌هاش دوستای سابق افشین بودن و به افشین اعتماد داشتن. وقتی که مطمئن میشه افشین از طمع قدرت حاضره حتی سر خلیفه هم کلاه بذاره، افشین رو به زندان میندازه و همون‌جا بعد چند وقت کشته میشه. وقتی طاهری‌ها می‌بینن افشین از طبرستان و ترک‌های نزدیک به خلیفه از آذربایجان ممکنه برای حکومتشون خطر ایجاد کنن، تصمیم می‌گیرن با مردم کنار بیان و به نوعی توی رفتارشون تغییرات اساسی ایجاد می‌کنن. برای مثال توی سال ۲۲۰ باز هم هیرمند خشک میشه. طاهری‌ها این بار نه تنها از کشاورزها خراج و مالیات نمی‌گیرن بلکه براشون کمک‌های مالی و خوراکی می‌فرستن. عده‌ای از تاریخ‌شناسا طاهری‌ها رو جدا و مستقل از خلیفه اسلامی بغداد می‌دونستن که همچین هم اشتباه نیست. ایران سیاست مستقل خودش رو داشت اما در عوض همچنان ایران هر سال به خلیفه خراج مقدر رو می‌داد. درسته که دیگه اعراب توی ایران نبودن اما فرهنگشون، زبانشون، آیینشون تا به امروز توی ایران باقیه و ایرانی‌ها بیشتر از اینکه شبیه به خودشون باشن شبیه به اعرابن. ایدئولوژی وحشی عرب همیشه توی ذهن مردم بوده و هست و حاکمان با استفاده از همین امتیاز از مردم به نفع خودشون استفاده می‌کنن. قسمت دردناک این داستان اینجاست که هیچ کس نمیدونه مقنع، ابومسلم، بابک و مازیار کی کشته شدن. ولی تاریخ دقیق زخم برداشتن بزرگان عرب رو میدونن و روزها براش عزاداری می‌کنن. قهرمان مردم ایران رستم فرخزاد که ایرانی بود نیست. مردم جنگجویان عرب رو قهرمان خودشون می‌دونن. برای اینکه برکت به زندگیمون بیاد اسم‌های عربی روی بچه‌های خودمون میذاریم که حتی معنی اون اسم‌ها رو هم نمی‌دونیم. درسته عرب رفت ولی ایران دیگه ایران نشد. کجا رفت آن دانش و هوش ما که شد مهر میهن فراموش ما که انداخت آتش در این بون و بر از آن سوخت جان و دل دوستان. چه کردیم چگونه گشتیم خوار خرد را فکندیم اینسان ز کار نبود اینچنین کشور و دین ما کجا رفت آیین دیرین ما. ی یزدان که این کشور آباد بود همه جای مردان آزاد بود در این کشور آزادگی ارج داشت کشاورز خود خانه و مرز داشت گرانمایه بود آنکه بودی دبیر گرامی بدان کس که بودی دلیر. نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت نه بیگانه جایی در این خانه داشت از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت. از آن روز این خانه ویران شد که نان‌آورش مرد بیگانه شد چو ناکس به ده کد خدایی کند کشاورز باید گدایی کند. به یزدان گرما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم بسوزد در آتش گرت جان و تن به از زندگی کردن و زیستن. اگر مایه زندگی بندگی است ۲۰۰ بار مردن به از زندگی است بیا تا بکوشیم و جنگ آوری برون سر از این بار ننگ آوری.

[32:56]خیلی ممنونم از حمایت‌هاتون. واقعاً فکرش رو نمی‌کردم که دو قسمت قبلی اینقدر ازش استقبال بشه. دمتون گرم. قسمت بعدی که پنج روز دیگه یا شایدم زودتر حاضر میشه خلاصه کتاب ماموریتی برای وطنم از محمدرضا شاه پهلویه. یادتون نره نظرتون رو برام کامنت کنید و حتماً کانال رو به دوستاتونم معرفی کنید. ممنون که وقت گذاشتید. فعلاً.

Need another transcript?

Paste any YouTube URL to get a clean transcript in seconds.

Get a Transcript